یادم نیست کجا دربارهی اینکتاب شنیدم، ولی یادمه همونجا تصمیم گرفتهام حتماً بخونمش. بخشهایی از کتاب رو در ادامه میارم.
نسخهای که من خواندم، ترجمهی پرویز دوائی بود از انتشارات کتاب روشن. در مقدمهی کتاب، پرویز دوائی دربارهی بهومیل هرابال مطابی بسیارخواندنی نوشته است. در ادامه هم مرتضی کاخی مطلبی دربارهی پرویز دوائی نوشته که آنهم خواندنی است.
تنهایی پرهیاهو داستان مردی به نام هانتا است که کارش پِرسکردن کتابها است و ۳۵ سال است که اینکار را انجام میدهد.
سیوپنج سال است که در کار کاغذ باطله هستم و این قصهی عاشقانهی من است.
سیوپنج سال است که دارم کتاب و کاغذ باطله خمیر میکنم و خود را چنان با کلمات عجین کردهام که دیگر به هیئت دانشنامههایی درآمدهام که طی این سالها سهتُنی از آنها را خمیر کردهام. سبویی هستم پُر از آب زندگانی و مردگانی، که کافی است کمی به یکسو خم شوم تا از من سیل افکار زیبا جاری شود. آموزشم چنان ناخودآگاه صورت گرفته که نمیدانم کدام فکری از خودم است و کدام از کتابهایم ناشی شده. اما فقط به این صورت است که توانستهام هماهنگیام را با خودم و جهان اطرافم در این سیوپنج سالهی گذشته حفظ کنم. چون من وقتی چیزی را میخوانم، در واقع نمیخوانم. جملهای زیبا را به دهان میاندازم و مثل آبنبات میمکم، یا مثل لیکوری مینوشم، تا آنکه اندیشه – مثل الکل – در وجودم حل شود، تا در دلم نفوذ کند و در رگهایم جاری شود و به ریشهی هر گلبول خونی برسد. بهطور متوسط در هر ماه دو تُن کتاب خمیر میکنم ولی برای کسب قوت لازم به جهت اجرای این شغل شریف، طی سیوپنج سال گذشته آنقدر آبجو خوردهام که با آن میشد استخری به طول پنجاه متر یا یک برکهی پرورش ماهی را پُر کرد. پس علیرغم ارادهی خودمْ دانش بههمرساندهام و حالا میبینم مغزم تودهای از اندیشهها است که زیر پِرِس هیدرولیکْ برهم فشرده شده.
ص۱
تفتیشکنندههای عقاید و افکار در سراسر جهان بیهوده کتابها را میسوزانند چون اگر کتاب حرفی برای گفتن و ارزشی داشته باشد، در کار سوختن فقط از آن خندهای آرام شنیده میشود.
ص ۲
سیوپنج سال است که دارم به تناوب دکمهی سبز و قرمز دستگاه پرس خود را فشار میدهم و همراه با آن سیوپنج سال هم هست که دارم بیوقفه آبجو میخورم. نه آنکه از اینکار خوشم بیاید، از میخوارهها بیزارم. مینوشم تا بهتر فکر کنم، تا به قلبِ آنچه میخوانم بهتر راه یابم چونکه من وقتی چیزی میخوانم برای تفنّن و وقتکُشی یا بهتر خوابیدن نیست، منی که در سرزمینی زندگی میکنم که از پانزده نسل پیش به اینسو بیسواد نداشته است، مینوشم تا آنچه میخوانم خواب را از چشمم بگیرد، که مرا به رعشه بیندازد.
ص۳
اگر میتوانستم بنویسم، کتابی مینوشتم دربارهی بزرگترین لذات و بزرگترین اندوههای بشری.
ص۳
کتابهای نادر و ذیقیمت زیر دستان من و در پِرِس هیدرولکم جان میدهند و من نمیتوانم جلوی جریان و شتابشان را بگیرم. من چیزی جز یک قصاب رئوف نیستم.
ص۴
… به کارم در قلب زیرزمین فکر میکنم، زیرزمینی که در آن دستگاه پِرِسم قرار گرفته، دستگاهی که سیوپنج سال است زیر نور چندتا لامپ دارم با آن کار میکنم.
ص۴
مثل ماهی زیبایی که در میان آبهای آلودهی کارخانهها گاهی رخ مینماید، در این سیل جاریِ کاغذ باطلههای من نیز گاهی عطف کتاب نادر و ذیقیمتی به چشم میخورد. چندلحظه مبهوت به سوی دیگری نگاه میکنم ولی بعد برمیگردم و دست میکنم و از بین کاغذ باطلهها درش میآوردم. اول با پیشبندم پاکش میکنم، بازش میکنم، عطر حروف چاپشدهاش را مینوشم، نگاهم را به متن میدوزم و نخستین جملهاش را همچون پیشگویی «هومر»وارهای میخوانم. بعد کتاب را با احتیاط در میان کشفیات درخشان دیگرم در جعبهی کوچکی قرار میدهم.
ص۵
فشار کار روزانه خُردم میکند. از پا میاندازدم، لهولوردهام میکنم و رمقم را میکِشد. این است که برای اندکی کاستن از فشارِ این بارِ عظیم، سبو پشت سبو، آبجو مینوشم.
ص۶
رئیس من با صورتی بنفش از خشم گاهی با چنگکش سوراخ زیرزمین را باز می کند که از بالا سرم داد بکشد:
«هانتا، کجایی؟ محض رضای خدا به کتابها زل نزن و کارت را بکن! حیاط را کاغذ ورداشته و تو آنپایین نشستهای و توی عالم هپروتی؟»
ص ۷
… کتابی را برمیدارم و چشمهایم با هراس به درون دنیایی سوایِ جهان اطراف خودم باز میشود، چونکه وقتی شروع به خواندن میکنم به عالم دیگری فرو میروم، در متن غرقه میشوم. خودم هم حیرت میکنم و باید گناهکارانه اعتراف کنم که واقعاً در عالم رؤیا بودهام، در دنیای زیباتر، در قلب حقیقت. هرروز، روزی دهبار، از اینکه از خودم چنین به دور افتاده بودم، غرق اعجاب میشوم. بعد از خود رانده و با خود بیگانه، از کار برمیگردم. در خیابانها خاموش و غرق تفکر راهی میشوم. در ابری از کتابها از کنار ترامواها و اتوموبیلها و عابران میگذرم، کتابهایی که امروز پیدا کردهام در کیف دستیام میگذارم و با خود به خانه میبرم. ناخودآگاه بیآنکه به عابری یا تیر چراغی تنه بزنم، با بوی عفونت آبجو و بوی چرکیِ تنم، لبخند بر لب، در گذرم چونکه کیف دستیام پر از کتابهایی است که انتظار دارم همانشب بر من دربارهی خودم رازهایی را بگشایند که نمیدانم. در خیابانهای پُر سروصدا و شلوغ پیش میروم، پشت چراغقرمز میایستم. یادگرفتهام که ناخودآگاه راه بروم، نیمهخواب و در اوج زیبای پرواز روح. […] نسبت به وجود مجسم خودم احساس خاصی دارم، احساس یکبسته از کتابهای برهمفشردهشده، جایگاه یک شعلهی کوچک، چراغکی در یخچال گازی که هرروز با روغن اندیشههام خوراکش میدهم، اندیشههایی که در جریان کار روزانهام -برخلاف خواست خودم- از کتابها حاصل کردهام؛ کتابهایی که حالا دارم در کیف دستیام با خودم به خانه میبرم. پس چون خانهای مشتعل به خانه برمیگردم.
ص ۸
[…] هرگز مطرود نیستم، فقط جسماً تنها هستم تا بتوانم در تنهاییای بهسر ببرم که ساکنانش اندیشهها هستند. […]
ص ۹
[…] در اینمدت آنقدر کتابهای زیبا به سردابهام سرازیر شده که اگر سه تا انباری میداشتم، پُر میشد. جنگ دوم جهانی که تمام شد، یکروز شخصی یک سبد کتاب در داخل طبلهی پِرِسم ریخت، سبدی از زیباترین کتابها. وقتیکه ضربان قلبم کمی آرام گرفت، یکی از این کتابهای مزین را برداشتم و بگو چه دیدی؟ مهر کتابخانهی سلطنتی پروس1 بر کتاب نقش بسته بود. روز بعد که به سرِ کار رفتم دیدم که زیرزمینم پر است از همین جنس کتاب با جلدهای چرمی که عطف و عنوان طلاکوبش فضا رو روشن کرده است. [فهمیدم] جایی یک انباری پر از کتاب هست، کتابهای ولوشده در میان کاهها، آنقدر کتاب که چشم از دیدنشنان سیر نمیشود. روانهی آنجا شدیم و دیدیدم که در آنجا نه فقط یکی، که سه تا انباری پر از کتابهای کتابخانهی عظیم سلطنتی پروس هست. […] ولی در این بین کسی مخفیگاه را لو داد و کتابهای کتابخانهی عظیم سلطنتی غنیمت جنگی اعلام شد […] کتابها را با جلدهای چرمی طلاکوبشان به ایستگاه راهآهن بردند که بعد آنها را بر واگنهای باری بیدر-و-پیکر بار زدند … باران میآمد. تمام هفته سیل از آسمان سرازیر بود. آخرین محمولهی کتابها را آوردند و بار زدند و قطار در باران شدید به راه افتاد درحالیکه از اطرف واگن مرکب چاپ و آبطلا سرازیر بود. تکیه دادم بر تیر چراغ برق و مات و مبهوت به این صحنه نگاه میکردم. وقتیکه آخرین واگن در میان پردهی باران ناپدید شد حس کردم که بر چهرهام اشک و باران درهم آمیخته است. [احساس میکردم] مرتکب جنایت شدهام، جنایتی علیه بشریت.
ص ۱۰
مادرم که مُرد در درونم گریه کردم ولی حتی قطرهاشکی هم نریختم. از محل مُردهسوزخانه که درمیآمدم چشمم به دودکش افتاد که دود میکرد. مادرم نرم و زیبا راهیِ آسمانها بود. قبل از ترک محل، تصمیم گرفتم سری به زیرزمینِ مُردهسوزخانه بزنم. مگر نه آنکه کارکنان این محل در زیرزمینشان با آدمها همانکاری را میکردند که من در زیرزمین خودم با کتابها میکردم؟ […] تا مدتهای مدید بعد از آن، هروقت که دستگاه پِرسم در آخرین مرحله کتابهای زیبا را خُرد میکرد، صدای درهمشکستن اسکلت آدمی را میشنیدم و احساس میکردم که دارم جمجمه و استخوان کلاسیکها را خُرد میکنم.
ص ۱۲
آدم باورش نمیشد که در همچه زیرزمینی چقدر موش پیدا میشود […] موجوداتی که باهم یک خاصیت مشترک داریم و آن نیاز شدیدمان به ادبیات است، با رجحانی خاص نسبت به گوته و شیلر، با جلدهای تیماجی
ص ۱۵
[…] کاغذ هم مثل پنیر جااُفتاده و شراب کُهن، هرقدر کهنهتر خوشمزهتر.
ص۱۵
در تمام اینسالها هرشب با خودم چند کتاب در کیف دستیام به خانه بردهام و آپارتمانم مملو از کتاب است. زیرزمین و انباری از مدتها پیش پُر شده و آشپزخانه و انباری غذا و مستراحخانه را کتاب انباشته. در اتاقم تنها باریکهی راهی تا پنجره باز است و تا اجاق غذا، و در مستراح هم جا فقط برای نشستن باقی مانده. درست بالای لگن توالت و یکمتر-و-نیم بالاتر از کف مستراح، چند ردیف الوار به دیوار نصب کردهام که بر آنها تا سقف، کتاب چیده شده؛ چیزی بیش از پانصد کیلو کتاب، و یک حرکت بیتوجه موقع بلندشدن یا نشستن، تنهی کوچکی به ستون اصلی حامل قفسهها کافی است تا نیمتُن کتاب را بر من سرازیر و مرا با شلوار پایینکشیده، خُرد و خمیر کند. وقتی که دیدم در خانه حتی برای یکدانه کتاب جا نیست، دوتا تختخوابی که داشتم بههم چسباندم و بالای سر تختخواب دادم یکجور سایهبان درست کردند که باز رویش تا سقف دوتُن دیگر از کتابهایی را که هرشب از محل کارم به خانه میآوردم، چیدم و پُر کردم. وقتیکه میخوابم این کتابها مثل یک کابوس دوتنی بر رؤیای من فشار میآورند. بعضیوقتها که بیهوا میغلتم یا در خواب داد میزنم، با وحشت میشونم که کتابها جابهجا میشوند، چونکه کمترین تماس زانو یا فریادی کافی است تا آوار کتابها بر سرم فرود بیاید، سیلی جاری از این شاخ فراوانی، مملو از کتابهای نادر، که مرا مثل شپشی در یر خودش له کند.
ص ۱۶
[…] مگسهای هنوز و همچنان دیوانه […]
ص۴۳
حالتم درست حالت آن گروه راهِبانی است که وقتی فهمیدند که کپرنیک سلسله قوانین فضاییای را، متفاوت با آنچه قبلاً رایج بود، کشف کرده و بهموجب این قوانینْ کرهی زمین دیگر مرکز کائنات نیست، عاجز از تصور کائناتی متغایر با آنچه تا آنزمان با آن و در آن زیسته بودند، دستهجمعی دست به خودکشی زدند.
ص ۸۴
درست در همانلحظه ناگهان کتابی از داخل چنگال دوشاخه به درون طبله افتاد و من از جا بلند شدم و این کتاب را از طبله درآوردم و جلدش را به پیشِ سینهی لباسِ کارم خشک کردم و مدتی آنرا به سینه فشردم، مثل مادری که بچهاش را به سینه میفشرد، مثل کتاب انجیل که مجسمهی یان هوس در وسط میدان شهر کولین بر قلب خود نهاده و چنان میفشارد که انگار میخواهد آن را له کند. کتاب را به سینه فشردم و کتاب با تماس سردیِ جلدشْ مرا گرم کرد.
ص۸۶
شوقی که من نسبت به کتابهای کهنه داشتم، رئیسم به دخترهای جوان داشت.
ص۸۷
موقعی که کتابی را که در زیرزمینم پیدا کرده بودم به دستش دادم، طوری دستش را بههم میمالید و لبخند میزد که فهمیدم این کتاب را در کتابخانهی خودش نداشته است.
ص ۸۹
از اینجا به بعد دیگر یک مدار پیوستهی اندوه است، اندوهی پس از اندوهی دیگر. از اینجا به بعد معنیِ پیشرفت پسرفت است، درست است؛ پیشرفت به مبدأ، پسرفت به سوی آینده.
ص ۹۵
از همانموقع با خودم عهد کرده بودم که زندگیام را وقت بستهبندی کاغذ باطله کنم، کاری که کتابهای خوب را در دسترسم میگذاشت.
ص ۹۷
تا کاملاً از پا درنیامده ایم جوهر واقعی خود را بروز نمیدهیم.
ص ۱۰۲
نسیمی از جانب رودخانه از میدان میگذرد. این نسیم را دوست دارم. دوست داشتم که غروبها در پارک لِتنا راه بروم که عطر پارک با عطر رودخانه در هم میآمیخت ولی حالا، عطر رودخانه در خیابانهای جاری است.
ص ۱۰۲
- کتابخانهی سلطنتی پروس (Royal Prussian Library) کتابخانهای در برلین است که سال ۱۷۰۱ تأسیس شده است، الان به نام کتابخانهی دولتی برلین نامیده میشود (Berlin State Library) و یکی از بزرگترین و مهمترین کتابخانههای اروپا است. (نتیجهی پرسش از هوشمصنوعی دربارهی کتابخانهی پروس) ↩︎

